آخرین ترانه بارونی بهار
به نام داور بر حق سلام! سلامی به پهناهای فریادهایی شنیده یا نشنیده.....ماهیت همه ی این فریادها خستگی همه ی ماست....خستگی که نمی دانم چرا از آن فرار می کنند؟.....چرا انکار می کنند؟ دیکتاتور مگر جز یک معنا معنای دیگر هم دارد؟.....معنایی که حالا هستیش را تا عمق وجود و ریشه ام حس می کنم؟.....چرا فکر می کنند جبر سوفسطاییشان ما را می تواند محکوم کند؟ آگاه باشمان را طور دیگر معنا می کنند؟ خدایا! خیلی هم پیچیده نیست چرا اینقدر پیچیده نگاهش کرده اند؟.....می دانم ؟؟؟ لابد می خواهند از انکار به معنا برسند.....اما کدام معنا؟؟؟؟ می گویند اصلاح معنایی ندارد؟؟؟...خدایا! من از خدای اصول گرای جبار بیزارم..... من تو را می خواهم...تویی که خدایی....و خداتر از معنای خدایی تو را نخواهم حس کرد...خداترین خدای دنیا! این انقلاب را با این موج سبز نگاه کن....تعهدی به بلندای رسیدن و حرکتی به اندازه ی عمق فاجعه دارند..... پس لبخند بزن که هنوز هم چیزی به اسم خلقت اراده در وجودمان موج می زند....گرچه این جبر سوفسطایی هست.....اما هنوز هم این مردم هستند....من هستم....ما هستیم....و "تو" هم هستی....... کدام صدا مرا می بَرد به عمق ِ آواز ِ نهایت؟؟؟؟ بیدار نوشت1) می دانی؟؟؟ چیز دیگر در برگه های رای نوشتیم و چیز دیگر خواندند.... بیدار نوشت ۲)...خس و خاشاک؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......... بیدار نوشت ۳)..........و حکایت همچنان باقی است...... به نام خداوند ایثار و انصاف دلم می خواست، دختری داشتم.... گیسوهای بلند تابدار، مشکی؛ چشم های مشکی... پیراهنی برایش می پوشیدم جین تا زانوهای کوتاهش... موهای تابدارش را اطراف کمرش پریشان می کرد... باران می بارید، و با من زیر باران می دوید... من خسته می شدم، دست بر زانوهایم می گرفتم... او بر خستگی من می خندید... آهسته می رفتم و او بر آهسته رفتنم قُر می زد... من آرزوهای چشم هایش را دنبال می کردم... و او می دوید... بارانِ من بود...بارانِ بهار... پ.ن.1) توی کتاب "مردی که نفسش را کُشت" مرده بالاخره نفسش را کُشت و من فریادهای کُشته شدن این مرد را می شنیدم......عجب زجه می زد...... پ.ن.2) مرز بین آرزوی امروز و رویای فردا را چه کس دنبال می کند؟... پ.ن.3) پُرم از خالی شدن ها.... (به نام حق) سخت است که همه آرزوهایم را در تویی بسرایم که تو، بی من تو تری و من؛ بی تو من ترِ غریبی که حاضرم برای داشتنت فریاد را قرض بگیریم برای سکوت های قبل از فریادم..... تو نوشت۱) برای چشم های سیاه مثل شبت که از هر رنگی گیراتر است..... به نام بخشنده بزرگ مرد نشست ساندویچ ِ "بیهودگی اش" را گاز زد دختر بچه چارقد ِ "اجبارش" را کشید خدا "خندید" دستانم به ته جیبم رسید و جز پول ِ "انتظار" که آن را برای قرض ِ روزهای "ملس بیگانگی" کنار گذاشته بودم چیز دیگری نبود مرد ساندویجش را بلعید دختر خوابید خدا نگاه کرد.... و...من... هنوز هم به ته فکر کردنِ "هرگز" رسیدم.... و باز هم .........هیچ.............. پ.ن.1) گاهی فقط باید سکوت کرد و لذت برد .....از هیچ.... پ.ن.2) گاهی هم فقط باید تلقین کرد و لذت برد...... پ.ن.3) گاهی هم باید سوخت و ساخت.... به نام خداوند ایثار و انصاف من آن شب فقط رفتم... یادت هست؟ یادت هست که آن شب من فقط نگاهت می کردم و تو چشم های کهربایی ات را می دزدیدی از من می دانی؟ و من خسته ام از این همه دلیل من آن شب فقط رفتم... یادت هست؟ رفتم... تا...؟ می خواستم نفس بکشم می خواستم زندگی کنم می خواستم هنوز باشم اصلا... می دانی؟ من رفتم که هنوز باشم تو... ماندی... تو آن شب فقط ماندی... تا صبحت را با شاهزاده ات قسمت کنی ماندی... تا کلامت را عجین خنده کنی... (خنده هایی که ماهیتشان سکوت است) اما... می دانم... که می دانی... من رفتم تا برسم... می دانی؟ بین خودمان باشد... من رفتم تا هنوز باشم... من هنوز هستم... من رفتم تا برسم... اما من هنوز هم نرسیده ام... پ.ن.1) هوای عشق تازه نیست تو رگهام.... پ.ن.2) تا حالا فکرشو کردی چه خوبه که من منم...؟؟؟ پ.ن.3)قطعا امسال بهار خوبی خواهد بود. 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()


![]()



تو خسته ای از این همه بی دلیلی
رفتم تا خورشید فردا طلوع کند
و گیلاست را پر از مشروب دروغ![]()
چه خوبه واسه ی تو که من تو نیستم؟؟؟
...
..بهار خوبی خواهم شد
...بهار خوبی خواهم ماند
...


