رنگ ها...
((به نام داور بر حق))
رنگ ها هم از ثانیه ها فاصله گرفته اند......من رنگ هایم را گم کرده ام....از بس با خوشبختی غریب بوده اند.... من هرگز نخواهم دانست که خوشبختی چه رنگی خواهد بود؟....حتی از بی رنگ ترین سیاه و سفید ها هم تلخ تر....شب به صبح دروغ گفته بود.....به اندازه ی یک عمر.....صبح هرگز دلش نمی خواهد طلوع کند...دیگر حتی باران را هم باور ندارد...ارزش رنگ چشم های رنگین کمان را که پس از مرگ باران می خندد را فروخته.....من خوب می دانم صبح زندگی را برای همیشه از یاد برده.... چون فهمیده بود که شب از خودش قشنگ تر است و روزی او را ترک خواهد کرد...............کاش صبح، آن روز نفرین شده را فرار می کرد....
پ.ن.1)یه مدت واسه امتحانا نمی یام (میان ترم و بعش پایان ترم
)...گرچه حال و هوایم باز هم تکرار است...
پ.ن.2)حتی عمیق ترین رگبار هم تکرار بی صدایی هاست.....
پ.ن.3) این روزها با موزیک خیلی آروم میشم....مثل همیشه که فقط با موزیک آروم می شم
..بی صبرانه منتظر رگبارم.....

پ.ن.3)لبخند را فراموش نکنید......حتی اگر تکراروار بود.......

11:57 | بهاری از نسل بارون
|
این روزها...
((به نام خداوند ایثار و انصاف))
سکوت هم درد غریبی است
و از آن غریب تر خندیدن
نفرین بر آشیانه ی کلاغ ها
و
نیرنگ بر دوستی کلاغ ها با کرکس ها....
**********
گفته بودم تنها بودن را خواهم آموخت....ولی وقتی در صفحه ی زمان مات شدم حتی آموختن را هم فراموش کردم.....مثل ثانیه ها که فرداها را با تمام خاطره های دیروز شروع می کنند تا لبخند را فراموش کنند.....عجیب روزگار مبهمی است.... مثل افول رنگین کمان بهاری....مثل بغض بارونی که تو کوچه های بهاری روی یاس های کبود ول می شه....اسمم را هم فراموش کردم...دیروز صدای گریه ی سنگ ها را هم می شنیدم......از بس سنگ بوده اند.... فردا را گریه می کنند.....
هر چه هست...هرگز امروز خنده هایم را به فرداهای دیروزی نخواهم فروخت.....هرگز.....
***********
پ.ن.1)تنها زیستن هم دنیای غریب اما زیبایی است....
پ.ن.2) یه ترانه از رضا صادقی گوش دادم...نوشتنش خالی از لطف نیست...
پ.ن.3) مثل حس خودمه........وصف حس و حال و شور منه......
پ.ن.4) هر چی هست حس و حال قشنگیه......
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش می یاد و سوسو می زنه
باز حیاط خلوت سینه ام را جارو می زنه
می گمش تا کی می خوایی عاشق بشی و بشکنی؟
به روی خودش نمی یاره می پرسه با منی؟
با کی ام با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا
با تو که هر چی دارم می کشم از دست تویه
با تو که هر جا می رم اسیر دربست تویه
کی می خوایی دست از سر آبروی من برداری؟
کی می خوایی عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟
کی می خوایی بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات؟
سر به راه بشی و دنیا را نذاری زیر پات؟

11:33 | بهاری از نسل بارون
|
من و زمان.......
به نام بخشنده ی بزرگ
سلام!
خوب می دونم از این روزهای بی خاطره و پر تکرار برای همتون پیش آمده
......وقتی که از تکرار زمان خسته می شین و دلتون می خواد از عقربه ها انتقام بگیرین
...........اما مگه می شه از زمان انتقام گرفت؟ از تکرار از بیهودگی
.........ولی بعدش وقتی یک کمی فکر می کنی می بینی که هیچ چیز هم جز زمان نمی تونه این بیهودگی را زیر آوار عقربه هاش له کنه
.......این زمان بی رکود......بی حادثه....بی تکرار......اونم برا بهاری که همه ی زندگیش و روحش را با هیجان طی می کنه سخته
........انگار داره هیجان با زندگی من قهر می کنه
..........حتی واژه ها هم دیگه باهام سر و سنگین شدن
.......آخه همش از زیر دستام گریز می زنند
....انگار دارم می شم نابخشوده ترین بهار بی تکرار زمان
......انگار بازم دارم مثل خودم تنها دیوونه بازی در می آرم
.........خسته شدم
...........
امروز فهمیدم دیگه رنگ ها هم از ثانیه ها فاصله گرفته اند
.....آخه دیگر رنگ ها را هم گم کرده ام مثل واژه ها
..............
________________________________
اگر می دانستم حس فریاد هم....................
اوج بی صدایی است...........
از همان اول سکوت را باور می کردم.....................
________________________________
دیروز یه ترانه گوش دادم..........مثل من.......سکوت در اوج
.....
**********************
چه کسی خواهد دید؟ مردنم را بی تو...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد.....و تکان دادن سر...
چه کسی باور کرد؟؟؟؟
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد..
می توانی تو به من زنگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی....
چه کسی باور کرد؟؟؟؟
**********************

پ.ن.1) زیستن تنها یک بار است
......
پ.ن.2)همه باور کردند......حتی خودم
....
پ.ن.3) خدایا این بار تنها زیستن را به من بیاموز
....
پ.ن.4) این روزها ذهنم قفل شده
.....
12:31 | بهاری از نسل بارون
|
سلامی.........به رنگ آشنایی..
((به نام داور بر حق))
سلام
......
سلامی از جنس بارون
.....سلامی به رنگ بهار
....سلامی به درازای یلدا
......سلامی به قشنگی پرواز قاصدک
......
بهارم......از نسل بارون.....از جنس شیشه.....ولی غریب و تنهای بارون.....پر احساس.....با رگبار
......
نمی دونم این چندمین صفحه ای هست که واسه بارون نوشته هام باز می کنم و به خاطر شرایطم مجبورم تعطیلش کنم
......اما دیگه قول دادم این یکی را رو پا نیگه دارم
.......به شرطی که شما مسافرهای همیشه موندنی و بارونی تنهام نذارین
.....
منتظر حضور بارونیتونم همیشه موندنیها
............
**بهاربارونی**
________________________________________________
___________________________
دیگر حتی در شب بارانی هم نمی توان فریاد زد دوستت دارم........
دیگر حتی آرام هم نمی توان در گوش شب بوهای عاشق زمزمه کرد دوستت دارم....
نگاه کن!....
تو سراسر آکنده از نیست شده ای....و مرا
تا هست ها غرق کرده ای......
ای نگاه نداشته ی روزهای بی کسی......
________________________
_________________________________________________

15:33 | بهاری از نسل بارون
|