تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

شنبه 1387/06/30

بادبادک آرزوها.......

به نام بخشنده ی بزرگ

در پرواز آرزوها! سهراب!!! چطور می شود چشم ها را شست و جور دیگر دید؟ در شهر خراب رویاها فروغ آفتاب دیگر نیست تا به آن سلام دوباره داد.....و در نیستی و پستی امروز و فرداها جز دویدن های بی هدف فردایی نخواهیم داشت....

دیروز همه ی آرزوها را در ریسمان بادبادک کودکی دیدم که از شوق پرواز بادبادک می دوید و هنگامی که ریسمان بادبادک اورا باز هم کلاغ ها پاره کردند نمی دانم آروزها تا کجا پر کشیدند؟ فقط دیدم که پر کشیدند و این پرواز خاطر نشان را تا اوج من و کودک نگاه کردیم....آنقدر نگاه کردیم که اول نقطه شد و بعد از نقطه نیست شد......

آری این منم....بهاری که از تبار باران های نباریده ی آسمان که در آستانه ی نیستی هست ها را نقاشی خواهم کرد..........

بادبادک آرزوها..

پ.ن.1) یادمه یه جمله کوتاه خونده بودمُ خیلی قشنگ بود... این بود متنش:(( در چشم آنان که کوچک می بینند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی))...........حالا واقعا به همین رسیدم.......حقیقت داره شاید خیلی ها این اوج من را نمی بینن..........خیلی کارا می کنن که واسم حتی اهمیت هم نداره....

پ.ن.2) نمی دونم این روزهای قشنگ قدر خیلی ها خدا را فراموش کردن که هست...........

پ.ن.3) یا حق رضایم به رضای تو..........

 


18:13 | بهاری از نسل بارون |

یکشنبه 1387/06/24

روز حسرت....

به نام بخشنده ی بزرگ

.....و بیمشان ده از روز حسرت.......روزی که کار به آخر رسد........

سوره ی مریم آیه ی ۳۹

سلام!

کلا از سریال های تلویزیونی ایران خوشم نمی یاد......... چون از هر لحاظ سطح پایین هستند و فیلم نامه هاشون تکراری اند....اما نه......نه....صحبتم این نیست........حرفم از این دو تا کلمه است.......((روزحسرت))......تا حالا شده بهش فکر کنین؟؟......روزی که کار به آخر می رسه؟؟؟......می دونین؟؟؟.....ما آدم ها همیشه فکر می کنیم که روزی هست واسه جبران....در صورتی که اون روزی که منتظرشیم واسه جبران چیزی نیست جز روز حسرت......روزی که کار به آخر رسیده......اونوقت اون روز می خواهیم به خدا چی جواب بدیم؟؟؟؟؟؟؟؟بترسیم کاش از قهر خدامون....خدای من و خدای همه.....

آهای با توام.........من کی باشم واسه بخشیدن؟؟....بترس از قهر خدا......که بهش می گن روز حسرت....روز حسرت تو....واسه ی همه ی بدی هات به....م..ن.....بترس......من همون بهاری ام که شب و روزم را منتظر اتمام ثانیه ها می گذرونم.....همون بهاری که واسه همیشه رفته.....از...رفتن قاصدک....مثل همون پرپرهای قاصدک.....پرپر شده اش....اون روز حسرت من هم......رسیده بود....خیلی وقت بود......که رسیده بود.....همون روزی که تو بیمارستان ثانیه ها را لعنت می کردم....اون روز نفرین شده را و اون انتظار تلخ را......می دونم چون خودم داغ روز حسرت.....روزی که کار به آخر رسد را....کشیدم.....روزی را که ۱ هفته از رفتن ابدی فرشته گذشته بود......گذشته بود.......حسرت بود و حسرت......بود.....و..باز هم...........حسرت..........

روز حسرت..

سرم را روی پاهایم می گذارم.......

دستانم را دور زانوهایم حلقه می زنم.......

سرم را به سویی می چرخانم...........

مواج موهای همچو شبم پرده ای می شود از نهانگاه اشک هایم......

شب گرمی است و من تب سرد روزهای حسرت خورده ام را نقاشی می کنم......

صدای جاروی رفتگر شبانه همچون ملودی تارهای mi و sol آرامم می کند....

......و........

و چه آرام می رقصند این اشک ها بر روی گونه هایم......

جشن زیبایی است روی گونه هایم........

رقص اشک ها......

پرواز آرزوها.........

اندوه ((حسرت ها)).........

آه.........من چه شبم امشب.................


14:41 | بهاری از نسل بارون |

جمعه 1387/06/15

گریز.....

                                           به نام بخشنده ی بزرگ

واژه ها گریز زدند و نمی دانم در کدامین فردا غرق می شوند؟ مثل رکود دیروزهای نشناخته...امروزم را میان بی کسی های نداشته ام گم کرده ام..........و نمی دانم اکنون کدام کلمه را قرض بگیرم تا سوز پرپر شدن قاصدک را معنا کنم.......حال عجیبی است...مثل نعش کرم خورده ی مرده ی در گور ثانیه ها زا تعقیب می کنم و عجب ارزشی برایم ندارند... انگار عقربه ی کوچک ثانیه شمار را می گویم به من می خندد.....خنده ی چندش آور و نفرت انگیزی که وچودم را سرشار از حس نفرت و انتقام می کند و در میان این بی کسی های تلخ به تنها چیزی که می اندیشم امیدی برای دوباره های فرداهاست....

و می دانم تکرار بهانه های دیرزوم فردا را سرشار از حس ملموس و بی رکود کرده....

می دانم روح فردا از قلبم خسته شده است........مثل چشمان مثل شب خسته ی خودم که وقتی خورشید غروب می کرد....

مثل خنده های تلخ و مهیب کلاغ ها که آسمان قلبم را سرشار شده اند.....مثل اینکه تا ابد در قلبم لانه ساخته اند....

ریشه ی اقاقی بهاری قلبم را سوزانده اند از بس آن را نوک زده اند.....لعنت به آواز کلاغ ها.....لعنت به تسخیر کلاغ ها...... همیشه با من دشمنند که چرا قلبم را برای کرایه به جای درخت پاییزی به آن ها اجاره نداده ام.........و حالا امروز به خستگی روح من می خندند.... ولی می دانم فردا در آستانه ی سخت تکرار ، نبض بهار را از نو نفس خواهم کشید..........

گریز...

 

 

پ.ن.1) این حس یه حسیه که می دونم به همه دست می ده مثل بوف کور صادق هدایت......دقیقا این نوشته را بعد خوندن آخرین صفحه ی بوف کور نوشتم.......... یه حس تکرار....بی رکود......مثل دایره.....دور زدن....

پ.ن.2)من را به خاطر این غیبت هام ببخشین......من همیشه سرم شلوغه...و این شلوغی را دوست دارم.......

پ.ن.3)..................

 


18:16 | بهاری از نسل بارون |

یکشنبه 1387/06/03

..........

به نام داور بر حق

*********

پتوی پلک هایم سنگین شده است

مژگانم قایم با شک بازی می کنند

من دیگر تا ابد چشم هایم را خواهم بست

من خیلی وقت است با نگاه قهر کرده ام.............

********

نگاهم...

پ.ن.1) دلم هوای حال و هوای سرد پاییزی را کرده.....هوای کلاس های دانشگاه.....هوای شیطنت ها......هوای خودم را..........هوای ماه رمضون.....صدای اذون.......هوای خاطره های مرده و رفته.....

پ.ن.2) کاش می شد زندگی را با تموم وجودم داد کنم.......

پ.ن.3) من را واسه سکوتم ببخشین..........

پ.ن.4) برمی گردم..........حتما............یهههههههههههههههه...........(سنجد شماره 2)


12:15 | بهاری از نسل بارون |