تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

پنجشنبه 1387/07/25

قلب ها در تسخیر کلاغ ها.....

                                               ( به نام خداوند ایثار و انصاف)

شاید آسمان در تسخیر کلاغ ها بود..........ولی هیچ سروی هم پایدار نبود....شاید وقتی برف می بارید هیچ نگاهی هم منتظر نمانده بود.......

امروز هیچ چشمانی نگریسته بود برای فردا......مثل پرواز یک مشت پر از آسمان هفتم...... هرچه بود پرواز بود.....هر چه هست ادامه هست....گذشت هست......ولی هر چه باشد دیگر ((انتظار نگاه)) نیست.....

مثل ارزش امروز من از نگاه فردا.......پرواز چشمانم شوخی سنگینی بود که دیروز با من کرده بود و من فقط لبخند می زدم و نگاه می کردم........

ای کاش به جای لبخند آنروز زار زده بوده بودم.............

......................و........................

امروز فهمیدم ((آسمان که هیچ.....قلب ها هم تا ابد در تسخیر کلاغ هاست))..............

کلاغ ها...

 

پ.ن.1)این نوشته را به الهام از داستان کوتاه قشنگ ((آسمان در تسخیر کلاغ  ها)) نوشته ی نادر ابراهیمی نوشتم.....

پ.ن.2) نمی دونم چه حسی به آدم دست می ده که ببینه علاوه بر کلاغ ها هم سروا هم دیگه دروغ می گفتن........شاید همین حسی که من الان دارم را به آدم دست بده......

پ.ن.3) حالا دیگه اینجا برگریزون پاییزی هنوزم نیومده که من برم واسه تماشاش ساعت ها قدم زدن زیر برگ های بی جون پاییز.....

پ.ن.4) دعا کنین پاییز با شهر ما هم آشتی کنه........

پ.ن.5) روح و یاد استاد بزرگ((نادر ابراهیمی)) گرامی باد........

 

 


10:56 | بهاری از نسل بارون |

سه شنبه 1387/07/16

سیاهی........

                                           (به نام داور بر حق)

دنیای غریبی است........

دیروز وقتی دیدم پسر بچه ای که دست مادرش را برای خرید لواشک می کشید برای لحظه ای چشمانش را بست..........

از او پرسیدم در سیاهی چه می بینی؟

گفت: همه ی زیبایی هایی که اینجا ندیدم.........

......

اما هنگامی که چشمش را باز کرد هیچ زیبایی را ندید و بیشتر بهانه گرفت...........

باز هم دنیای غریبی است.........

دیروز دوستی را دیدم که چشمانش را بسته بود....

از او پرسیدم در سیاهی چه می بینی؟

لبخند تلخی زد و گفت هیچ نیست جز زشتی و سیاهی.......

هنگامی که چشمانش را باز کرد از چشم بر هم گذاشتن هم پشیمان بود..........

...........

عجب دنیای غریبی است......

امروز مردی را دیدم با عصایی سفید و عینکی سیاه بر چشم..........

از او پرسیدم در سیاهی چه میبینی؟

لبخندی زد و گفت: آرامش........

......................

به چشمانش نگریستم آرامش بود و سیاهی بود و سیاهی........

 

 

سیاهی...


13:19 | بهاری از نسل بارون |

جمعه 1387/07/12

تولدت مبارک!!!

(به نام بخشنده ی بزرگ)

سلام به تو غوشملی خودمممممممممم!!!!!!

ت ت ت ت ت ت تولدت مبارک خانوووووومی من!!!!!

 می خوام ازت بگم از تو از خودم که تکرار نشدنی ترین رفاقت روی زمین مال من و توست.........بی اغراق خودت می دونی عزیزترینمی........جای همه ی لحظه هام را حاضر نیستم با نفس هات عوض کنم.........تویی که همه چیزی و عین خود لحظه ای.......تویی که وقتی خیلی هوشمولو بودیم با هم بودیم و تا ابد هم خواهیم بود..........مثل همون آهنگ کرلسلی که مال آن شرلی بود با هم می شدیم آن شرلی و من هم که تا ابد رویا بودم و تو خود نفس..........اومدم بی اغراق واست آپ کنم نفس!! وقتی که تنهاترین تنها بودم یادمه خوبی تو بود که بهم زندگی داد!!!! من را ساختی تو بهترینی عزیزی.........نفسی......می دونی یاد کی افتادم؟؟؟؟؟؟؟ یاد خاطره های خودم و خودت.........روزای من و تو خدای خاطره هاست.......شر بازی های دوران بچگیمون.........هنوز هم خاطره سازیم......من و تو خاطره سازترین لحظه هاییمممممم.....لپ گنده ی من یک سال بزرگتر شدیاااااااااااااااااااا..........مامی بزرگ خووووووووودمییییی...........تو اگه نبودیااااا می دونی که بهار یه خل درجه 1 شده بود و رفته بود......واست آپ کردم که بگم خیلی گلی..............تولکت مبارک هوشمولووووووووووووووووووووووووو.................

هههههههههههههههههههیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

حال کردی چیقده لاو ترکوندممممممم من را بگیررررررررررررر

************تولدت را با تموم وجود بهاری ام تبریک می گم***********

تولدت مبارک

پ.ن.۱)فقط همین تولدت مبارک...............

 


16:59 | بهاری از نسل بارون |