قلب ها در تسخیر کلاغ ها.....
شاید آسمان در تسخیر کلاغ ها بود..........ولی هیچ سروی هم پایدار نبود....شاید وقتی برف می بارید هیچ نگاهی هم منتظر نمانده بود.......
امروز هیچ چشمانی نگریسته بود برای فردا......مثل پرواز یک مشت پر از آسمان هفتم...... هرچه بود پرواز بود.....هر چه هست ادامه هست....گذشت هست......ولی هر چه باشد دیگر ((انتظار نگاه)) نیست.....
مثل ارزش امروز من از نگاه فردا.......پرواز چشمانم شوخی سنگینی بود که دیروز با من کرده بود و من فقط لبخند می زدم و نگاه می کردم........
ای کاش به جای لبخند آنروز زار زده بوده بودم.............
......................و........................
امروز فهمیدم ((آسمان که هیچ.....قلب ها هم تا ابد در تسخیر کلاغ هاست))..............

پ.ن.1)این نوشته را به الهام از داستان کوتاه قشنگ ((آسمان در تسخیر کلاغ ها)) نوشته ی نادر ابراهیمی نوشتم.....![]()
پ.ن.2) نمی دونم چه حسی به آدم دست می ده که ببینه علاوه بر کلاغ ها هم سروا هم دیگه دروغ می گفتن
........شاید همین حسی که من الان دارم را به آدم دست بده
......
پ.ن.3) حالا دیگه اینجا برگریزون پاییزی هنوزم نیومده که من برم واسه تماشاش ساعت ها قدم زدن زیر برگ های بی جون پاییز
.....
پ.ن.4) دعا کنین پاییز با شهر ما هم آشتی کنه
........
پ.ن.5) روح و یاد استاد بزرگ((نادر ابراهیمی)) گرامی باد![]()
![]()
........
10:56 | بهاری از نسل بارون |


