به نام بخشنده بزرگ
استخوان هایم سوت می کشند....
سرم شده است قد یه بادکنک....
تنهایی ام را با اتاقم قسمت می کنم..
با همه ی بی کسی ها...
امشب حسابی با تنهایی گپ زدیم....
مثل همیشه من می گفتم....
تنهایی می شنید...
یادت هست؟ آن روزها...
تارهای شب را می شمردیم؟
می دانم تو هیچ چیز را به یاد نداری....
مثل همان فردای دیروزی
که گدایگان به یغما برده بودند
نه؛ از تو گلایه ای نیست...
گلایه از شب است که این همه دراز است...
گلایه ها از گوش هایی است که کر شده اند...
گلایه از این صدای خسته ی من است...
این روزها از سکوت هم گلایه دارم...
دیدی آن چنان سر سنگین شده اند که...
می دانی؟
امروز رفته بودم سر وقت خانه ی کلاغان
چقدر تخم گذاشته بودند...
چشم هایم یارای دیدن نداشت
و دستم هایم توان شمردن را...
می بینی؟
همه چیز دیگر شده سر تا سر کلاغ گونه...
می شنوی؟
صدای گوش خراش و مسخره شان را؟...
از سکوت تو هم مسخره تر است...
از جمعه های من هم مسخره تر...
محبت من کیلویی چند؟
همه را حراج کرده ام....
حتی دیگر به یاد ندارم چه کس چه قدر برد؟
امرزو به کاهدان زدی...
دیگر هیچ محبتی در قلب بی قرارم نیست...
به سنگی کرکس ها...به تلخی فرداها...
صدایم گٍز گٍز می کند...
اشک هایم هم که مثل همیشه با زمان قهر کرده اند...
چه آشوبی است...
می بینی؟
در من جنگ جهانی سوم شده است...
قلبم مثل هیتلر با همه ی استقامت دارد باور می کند...
لب هایم لبخند را نثار شب می کنند...
نمی دانم برای چه؟
تو...
می دانی؟...

پ.ن.1) امتحانا هم بالاخره به سر رسید....
پ.ن.2) با پرواز کلاغ ها قصه به پایان نمی رسد و این تازه آغاز حکایت است...و آسمان همچنان در تسخیر کلاغ هاست...
پ.ن.3) ژید می گه نگاه تو مهم است نه آنچه که می نگری......( من با نگاه خودم قشنگی را دیدم....)