امشب
به نام داور بر حق
امشب؟؟؟
نمی دانم برای که؟؟ و برای چه می نویسم؟؟
امشب؟؟؟
می دانم که می نویسم..........نمی دانم که چه می نویسم؟؟؟
برای پسرک به زور فال فروش؟؟؟ یا دخترک مثلا گل فروش؟؟؟
امشب؟؟؟
نمی دانم کلمات را با نام چه کس نقش بزنم؟؟
امشب؟؟؟
نمی دانم آه ها چه رنگی می گیرند؟؟
امشب؟؟؟
تنهایم......به اندازه ی دو درخت رو به هم....
امشب؟؟؟
تو تنهایی......به اندازه ی دو دشت رو به هم....
و مطمئنم که می دانی کدامیک تنهاتر است....
امشب؟؟؟
نه نقاش می شوم نه شاعر می شوم و نه کارگردان
امشب؟؟؟
فقط خود رویا می شوم تا خود لحظه تا شاید اندکی تو را ببینم.....
امشب؟؟؟
نه می گریم.....نه می خندم....
امشب؟؟؟
نگاه می کنی و می روی تا نمی دانم کجا؟؟
دستهایت را بالا می بری و من تماشایت می کنم...
امشب؟؟؟
هم آغوشی باد و آسمان را می دیدم که تو می رفتی...
امشب؟؟؟
............هم.......نمی دانم چرا باز هم می رفتی؟؟؟.......

پ.ن.۱) تا اطلاع ثانوی واسه ی من جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــغ مسدود می باشد...لطفا سوال نفرمائید...
پ.ن.۲) زور تویی گور تویی هاله ی بی نور تویی...شور منم دلیر بی باک منم مالک این خاک منم....
پ.ن.۳) نمی دونم می خندم یا دارم نیگاه می کنم...
0:5 | بهاری از نسل بارون
|
سه سال شد و تو.... و من
به نام بخشنده بزرگ
سلام! چشمای قشنگت را ببندد...سه سال پیش توی یه غروب خندیدی وقتی هنوز آفتاب نیومده بود بالا سرمون وقتی من هنوز چشام بسته بود بالهات را باز کردی به گونه های سرد و خستم بوسه زدی پر کشیدی، پر کشیدی کاش میذاشتی چشام را باز کنم....بازم صدات کنم بازم به روم بخندی...بازم بذاری داد بزنم...بازم بذاری یه بار دیگه نقش اون چشمای مثل فرشته ها را طواف کنم.....اون روزایی که از آسمون نیگام می کردی..من گریه می کردم و تو می خندیدی و می گفتی گریه نکن....تو فقط بخند چه روزای سختی بود...اون روزایی که هر چی بیشتر دستام را به آسمون دراز می کردم تا لمست کنم آسمون ازم دورتر می شد....اون روزای سختی که گریه را از تموم وجودم حس می کردم....اون روزی که از بیمارستان اومدم....وای وای سر مزارت باورم نمی شد....تو بودی یه مشت خاک....پر از دسته گل....بهار با همه ی حسش با همه ی وجودش تو را داد می کرد....از اون روز آشیونت شد یه قاب گوشه ی چشام....هر وقت چشام را تو آیینه نیگا می کنم تو را می بینم داری به روم می خندی... و من دوست دارم همه ام را نذر آن حریم پر ارزش تویی کنم که آرزوهایت را خام گذاشتی پر کشیدی....پرکشیدی و من با ناباوری نگاهت کردم...عجب اوج گرفتی عجب رفتی و مرا جا گذاشتی...از بس سراغت را از آسمان گرفتم از بس به آسمان و ستاره هایش، خورشیدش، بارانش نگاه کردم چشمهایم خسته شدند....خیلی خسته شدند....فرشته! تو با قلب بهار پر احساست چه کردی؟ 3 سال... به همین آسانی برای تو و برای من به سختی رمانی که کتاب می شود گذشت...گذشت و من هنوز آن صبح دلگیر جمعه از پرده ی چشمانم دور نمی شود...مرثیه ی دوری تو برایم مثل تراژدی اندوهگین باران است... قصه ی رفتن تو آغاز راهی بس دراز برایم هست...قصه ی فرصتی برای دوباره گشتن و دوباره رسیدن به همه ی آرزوهایی کالی که داشتی.....
فرشته دوستت دارم....فرشته ام! اندوهم! خنده ام! قاصدکم! وجودم! مدرک احساسم!.....با اندوه وجودم دوستت دارم و تو را با آن بالهای رنگین ستایشت می کنم....
"از طرف بهار کوچکی که هرگز در خنده هایش، اشکهایش و لحظه هایش نگاه تو رخت بر نمی بندد"

پ.ن.۱) می دانی؟ هنوز هم جایت خیلی خالی است....می دانی؟ هنوز هم اقاقیا به تو حسادت می کنند که هرگز نمی توانند جایت را بگیرند...
پ.ن.۲) پروازت خوش....قلبت ابدی....نگاهت جاوید عزیزترینم....
21:11 | بهاری از نسل بارون
|
لحظه!
به نام بخشنده بزرگ
آن هنگام که باران می بارید
باد می وزید
قاصدک می رقصید
خدا نگاه می کرد
لحظه هرگز نیود
و امروز.....
تو..........خود لحظه ای............

پ.ن.۱) پایان هر چیز شروع دیگری است.....
پ.ن.۲) طاقت بیار...رفیق!!!! نمی دونم تا کی؟؟؟؟....اما....طاقت بیار....
پ.ن.۳)کشته در کشته شدن خود بی سهم نیست.....مثل این روزهای من....کم سهمی ندارم از این تکرار بی رکود و عظیم...
بعد پ.ن.) میلادت مبارک کسی که همه ی عمرم را به انتظار قدمت بودم....
20:53 | بهاری از نسل بارون
|