تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

دوشنبه 1388/06/23

فیلم جشنواره ایه لعنتیم....

به نام داور بر حق

سلام...اولا خدا بهتون صبر بده واسه خوندن این پسته دور و درازم که مثل یه طوماره آخه حال نداشتم دو بخشش کنم....اصلا حوصله این حرفا را نداشتم...دوست داشتین می تونین بخونین...خوشحال می شم..... اما واقعا خدا بهتون صبر بده هاااا... خیلی بلنده....گرچه مال یه فیلم کوتاست...


 

الان دقیقا 7:24 دقیقه و نمی دونم خورده ای ثانیه هست. صبح روزه فکر کنم دوشنبه....

(درونی ؛صبح؛اتاق خوابم)

و خیلی چیز بعیدیه که من بیدارم تو این ساعت. دارم تو رختخوابم غَلت می زنم و هِی از تو موبایلم یه موزیک می ذارم که رو اعصابم راه بره و همش فکر می کنم به همه چیز و به هیچ چیز. چقدر مسخره اس این حس بیهودگی ایم حسی که قطعا همه تجربه اش می کنیم و منتها یکی به روی خودش می یاره و یکی نمی یاره.....یکی هم که مثل من ماق و آدم ندیده و معنا دهنده به هر اتفاقی اصلا از معناهای ذهنی ام داره حالم به هم می خوره هِی به ساعت یه سرکی می کشم هِی چند خطی از کتابی که دارم می خونم و کنار تختم گذاشتم را می خونم و هِی چشام که می سوزه لای صفحات کتاب را یه خودکار می ذارم تا صفحش را گم نکنم و هِِی می خوام بخوابم و این فکرای مسخره و لعنتی که هر جا متمرکز می شه جز روی خواب من؟؟......اَخ چقدر آخه زمزمه؟ چقدر فکر؟ چقدر مسخره بازی؟ چقدر دارم دست و پا می زنم؟ چقدر دلم می خواد دنبال یه اتفاق قشنگ باشم پر هیجان، هیستیریک، رمانتیک........به خدا به خودم خندم می گیره که اینقدر احمقم...

همش به چند ساعت دیگه فکر میکنم به فیلم مثلا کوتاهی که ساختم و اون اولش که ساختمش وقتی هنوز راشِ راش بود و از ذُوق اینکه حتمی این تو جشنواره حداقل داخلی یه جایی باز می کنه و بعدش بَه بَه و چَه چَه استادم که باریک الله عجب استعدادی بودی تو و.....

اما بعد از تحویل کارم از کپچر مسخره و بد مصب و کم کیفیت و تدوین نصفه نیمه کاره و دیدن کار ِ بچه های دیگه که اون ها هم کارشون خوبه حسابی خورده تو ذوقم که این بارم نه....باید بشینم و سُماق بمکم بد جور داره ازم انرژی منفی ساطع می شه یه حال به هم زن به تمام معنا شدم ...

خواهرم راست می گه همیشه می گه " تو واسه همه مامانی، واسه خودت زن بابا" راست می گه همیشه زیاد واسه همه ژشت psycologic می یام و واسه خودم که می رسه یه خود آزار به تمام معنا و یه قُرقُروی حرفه ایم ...همش به آینده ی خط خطی و مبهمم و نقشه هایی که واسش کشیدم فکر می کنم .

یه آرزو را 20 بار زیر و رو می کنم، بالا و پایینش می کنم، چپ و راستش می کنم.... هیچی نمی شم من از بس تو این فرهنگ مسخره نشستم و دست و پا زدم، از بس هِی خانواده به خاطر این فرهنگ بسته سرم داد و بیداد کرده که " بهار! اینقدر آرزوهاتو گَل و گُشاد نکن و تو هم مثل بچه آدم ( مثل خواهرات) بشین و زندگیت را کن و درست را خوب بخون و بشین و منتظر بختت باش....

اَه...بسه دیگه حالم به هم می خوره به اینجاش که می رسم یعنی بشین و قُربانی شو و نفهم اصلا زندگی چی بوده؟

اَه...اَه.....اَه.... اصلا داره به خورم خنده ام می گیره یه خره به تمام معنام من.... حرصم داره در میاد اینقدر احمقم اینقدر به قولیِ خورم بد شانسم که حتی بعد از 21 سال یه عشق 2 طرفه را تجربه نکردم....همیشه من تو قضایا عشقی اونی بودم که تنها می شه و جایی واسش نبوده و آخرشم پا پس کشیده و رفته......همش اَدا...اینم از اون فرهنگ های حُجب دار بودنم بوده...داره حالم از همه مسائل فرهنگی و فلسفی و سیاسی و اجتماعی به هم می خوره ...گُه خورده تو همه چیز. دیگه چیزی واسه بقیه اش نمونده که منم حالا تو این گیر و داری نشستم و هِی دلم می خواد خود آزاری کنم و قُر بزنم بشینم و به اینا فکر کنم.....

من یه بَبَلو شدم یعنی بودم....اصلا دیگه داره به خودم خندم می گیره آروزهای بلند و دور ودرازم با این موقعیت.....خنده داره به خدا شاید حق با خانوادم باشه ...شاید من زیادی هیستیرک و پر دردسرم...مامان همیشه می گه..."اینقدر آرزو نباف....خیال نباف...این همه دردسر آفرین نباش...یهو نزنه به کلت که یه دختر از تو شهرستان (استغفرالله) یهو پاشی بری تهران و توی کلاس های Antology شرکت کنی که زندگیت عوض شه و منم که یکدنده تر از این حرف ها که بخوام به این حرف ها گوش کنم....حال می کنم به قولی خودم آگاه شم و الیته واسه این آگاهی عجب هزینه های درد آور روحی و روانی که ندادم....نمونش هم این تنهایی تلخ و ملسه که صبحه روز دوشنبه ساعت 7:45 شده....

حالا دیگه نشستم رو تختم و هِِی این موزیک که تموم می شه را می زنم اولش ، محتواش اصلا به من ربط نداره، احساسیه... یه احساس قشنگ 2 طرفه...که اصلا تا حالا من ِ بَبَلوی ِ بد بخت تجربه اش نکردم و آروزش مونده به دلم... وای نه....اَه..اَه.... از شروع کردن یه زندگی بی عشق بد جور می ترسم.....بری و وارد یه زندگی شی که همش نقش بازی کنی و خودت را گول بزنی...هِِی گول بزنی و همسر خوبی باشی...هِِی گول بزنی و مادر خوبی بشی....هِِی گول بزنی و بهاری نشی که می خواستی ....

وای صبح 2 شنبه است و 4 شنبه آخرین مهلت ارسال آثاره...خدا کنه این تدوینگرمحترم اونطور که خودش می گفت: " 3 شنبه بر می گردم از تهران و کار شما را زمین نمی ذارم"... برگرده...عجب آرزوهایی واسه این فیلم ِ لعنتی داشتم... شد مثل همه آروزهام...

دلم می خواد الان مثل این چند روزم منگ ِ منگ باشم و اینگاری چند تا دیازپام بالا انداختم مثل سنگ بیفتم رو تخت و ظهر پاشم و ساعت 12 ظهر به مامان صبح بخیر بگم و اونم اَخماشو کنه تو هم برای این دختر بی نظم و بی مسئولیتش که به قولی آبجی بزرگه حسابی از زیر ِ کار در رو و بی مسئولیته و مامان کِیف می کنه از اینکه ابجی بزرگه حرفی مامان و از زبان خودش بهم می گه منم که همیشه تو خماری ام و خودمو به نشنیدن می زنم...کیه که گوش بده؟

به حرف هیچ چیز و هیچ کس گوش نمی دم...خودمم و تجربه هام و تنهایی هام...به کجا میرسم؟.... امروز دارم می رم با یکی از بچه های حسابی تر و تمیز و کار کرده انجمن آمبیانس ِ محیط را هم بگیرم بلکم این کار ِ لعنتی جمعش کنم که حالا دیگه داره حالم ازش به هم می خوره تازه اسمش را هم هنوزم انتخاب نکردم دیروزم که واسه اسمی که قرار بود روش بذارم استاده یه ایرادی گذاشت تنگ ِ دلش ....

منم و امروز و کرایه ی دوربین ِ انجمن و کلی رو درباستی های مسخره ی من و تعارف های مسخره ی فرهنگیم و کاری که نمی دونم خوب می شه یا بد؟ نمی دونم امروز چی می شه؟ نمی دونم؟؟؟

امروز کائنات چقدر باهام راه می یان؟ تا من این آمبیانس را ضبط کنم و این فیلم ِ لعنتی را جمع کنم؟؟؟


... پ.ن.۱) می دونم حالا دیگه به خل و چل بودنم مطمئن شدین...دیگه شک ندارین یه خل به تمام معنا

 


10:29 | بهاری از نسل بارون |