تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

دوشنبه 1388/05/19

سه سال شد و تو.... و من

به نام بخشنده بزرگ

 

 

سلام! چشمای قشنگت را ببندد...سه سال پیش توی یه غروب خندیدی وقتی هنوز آفتاب نیومده بود بالا سرمون وقتی من هنوز چشام بسته بود بالهات را باز کردی به گونه های سرد و خستم بوسه زدی پر کشیدی، پر کشیدی کاش میذاشتی چشام را باز کنم....بازم صدات کنم بازم به روم بخندی...بازم بذاری داد بزنم...بازم بذاری یه بار دیگه نقش اون چشمای مثل فرشته ها را طواف کنم.....اون روزایی که از آسمون نیگام می کردی..من گریه می کردم و تو می خندیدی و می گفتی گریه نکن....تو فقط بخند چه روزای سختی بود...اون روزایی که هر چی بیشتر دستام را به آسمون دراز می کردم تا لمست کنم آسمون ازم دورتر می شد....اون روزای سختی که گریه را از تموم وجودم حس می کردم....اون روزی که از بیمارستان اومدم....وای وای سر مزارت باورم نمی شد....تو بودی یه مشت خاک....پر از دسته گل....بهار با همه ی حسش با همه ی وجودش تو را داد می کرد....از اون روز آشیونت شد یه قاب گوشه ی چشام....هر وقت چشام را تو آیینه نیگا می کنم تو را می بینم داری به روم می خندی... و من دوست دارم همه ام را نذر آن حریم پر ارزش تویی کنم که آرزوهایت را خام گذاشتی پر کشیدی....پرکشیدی و من با ناباوری نگاهت کردم...عجب اوج گرفتی عجب رفتی و مرا جا گذاشتی...از بس سراغت را از آسمان گرفتم از بس به آسمان و ستاره هایش، خورشیدش، بارانش نگاه کردم چشمهایم خسته شدند....خیلی خسته شدند....فرشته! تو با قلب بهار پر احساست چه کردی؟ 3 سال... به همین آسانی برای تو و برای من به سختی رمانی که کتاب می شود گذشت...گذشت و من هنوز آن صبح دلگیر جمعه از پرده ی چشمانم دور نمی شود...مرثیه ی دوری تو برایم مثل تراژدی اندوهگین باران است... قصه ی رفتن تو آغاز راهی بس دراز برایم هست...قصه ی فرصتی برای دوباره گشتن و دوباره رسیدن به همه ی آرزوهایی کالی که داشتی.....

فرشته دوستت دارم....فرشته ام! اندوهم! خنده ام! قاصدکم! وجودم! مدرک احساسم!.....با اندوه وجودم دوستت دارم و تو را با آن بالهای رنگین ستایشت می کنم....

"از طرف بهار کوچکی که هرگز در خنده هایش، اشکهایش و لحظه هایش نگاه تو رخت بر نمی بندد"

فرشته!!!

پ.ن.۱) می دانی؟ هنوز هم جایت خیلی خالی است....می دانی؟ هنوز هم اقاقیا به تو حسادت می کنند که هرگز نمی توانند جایت را بگیرند...

پ.ن.۲) پروازت خوش....قلبت ابدی....نگاهت جاوید عزیزترینم....


21:11 | بهاری از نسل بارون |

یکشنبه 1388/04/21

...

به نام بخشنده ی بزرگ

 

شاید پرده افتاده بود

و من زیر تیتراژ پایانی

نفس نفس می زدم

پرده افتاده بود

تصویر رو به سیاهی می رفت

و من عاشق تر می شدم

و باز هم صدای سرخ ِ نخواستن

همه ی اسم های پرده را بغل می کرد

من گونه هایم فریاد می کرد و

تیتراژ رو به پایان

می دانی؟

من می دانم که فقط تو می دانی...

من وقتی غرق بوسه ام چگونه نفس نفس می زنم؟

و من

باز هم نفهمیدم

عاشق شدن چه رنگی است؟؟؟

پ.ن.1) این روزها غرق قربانی ام...

پ.ن.2) می دانم که این روزها نیز می گذرد....

پ.ن.3) غرق سکوتی تلخم که از فریاد هم بدتر است.....بگذارید فریاد بکشم از عمق ِ تلخ ِ وجودم....

پ.ن.4) خوشحالم که تو هستی....هستی ِ من......


14:18 | بهاری از نسل بارون |

دوشنبه 1387/12/19

remmember me

به نام بخشنده ی بزرگ

 

اگر

وقت داشتی

فقط؛ یک لحظه

برای گردگیری خاطراتت،

به یاد آر ، مرا

که روزی؛

قلب سرشارم را

نثار دست های تهی ات می کردم...

...

پ.ن.1) حس قشنگیه وقتی نزدیکی نفس های بهار را حس کنی....

پ.ن.2) این یه سکوت طولانی نبود......داشتم فکر می کردم...

پ.ن.3) کامو می گه: " هیچوقت پشت سر من راه نیا، شاید من تو را درست هدایت نکنم...هیچوقت جلوی من راه نرو، شاید تو را همراهی نکنم...فقط کنار من راه بیا و دوست من باش."

 

 


16:45 | بهاری از نسل بارون |

یکشنبه 1387/11/27

my heart...

 

به نام خداوند ایثار و انصاف

 

می دانی؟؟؟!!!

این روزها دلم نمی گیرد،


دلم تنگ نمی شود،

دلم نمی شکند،

دلم نمی میرد،

دلم چیزی را نمی خواهد حتی؛

فیلسوف شهر دلم!

این سفسطه ی ناب نخواستنی ام را

تو می دانی؟

 

پ.ن.1) نمی دانم این سکوت سرد و عظیم تا به کی ادامه دارد؟

پ.ن.2) سکوت من یا خدایم؟؟؟

 


11:26 | بهاری از نسل بارون |

جمعه 1387/11/11

آیه ی تاریکی...

به نام بخشنده بزرگ

 

استخوان هایم سوت می کشند....

سرم شده است قد یه بادکنک....

تنهایی ام را با اتاقم قسمت می کنم..

با همه ی بی کسی ها...

امشب حسابی با تنهایی گپ زدیم....

مثل همیشه من می گفتم....

تنهایی می شنید...

یادت هست؟ آن روزها...

تارهای شب را می شمردیم؟

می دانم تو هیچ چیز را به یاد نداری....

مثل همان فردای دیروزی

که گدایگان به یغما برده بودند

نه؛ از تو گلایه ای نیست...

گلایه از شب است که این همه دراز است...

گلایه ها از گوش هایی است که کر شده اند...

گلایه از این صدای خسته ی من است...

این روزها از سکوت هم گلایه دارم...

دیدی آن چنان سر سنگین شده اند که...

می دانی؟

امروز رفته بودم سر وقت خانه ی کلاغان

چقدر تخم گذاشته بودند...

چشم هایم یارای دیدن نداشت

و دستم هایم توان شمردن را...

می بینی؟

همه چیز دیگر شده سر تا سر کلاغ گونه...

می شنوی؟

صدای گوش خراش و مسخره شان را؟...

از سکوت تو هم مسخره تر است...

از جمعه های من هم مسخره تر...

محبت من کیلویی چند؟

همه را حراج کرده ام....

حتی دیگر به یاد ندارم چه کس چه قدر برد؟

امرزو به کاهدان زدی...

دیگر هیچ محبتی در قلب بی قرارم نیست...

به سنگی کرکس ها...به تلخی فرداها...

صدایم گٍز گٍز می کند...

اشک هایم هم که مثل همیشه با زمان قهر کرده اند...

چه آشوبی است...

می بینی؟

در من جنگ جهانی سوم شده است...

قلبم مثل هیتلر با همه ی استقامت دارد باور می کند...

لب هایم لبخند را نثار شب می کنند...

نمی دانم برای چه؟

تو...

می دانی؟...

پ.ن.1) امتحانا هم بالاخره به سر رسید....

پ.ن.2) با پرواز کلاغ ها قصه به پایان نمی رسد و این تازه آغاز حکایت است...و آسمان همچنان در تسخیر کلاغ هاست...

پ.ن.3) ژید می گه نگاه تو مهم است نه آنچه که می نگری......( من با نگاه خودم قشنگی را دیدم....)

 

 


14:1 | بهاری از نسل بارون |