تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

جمعه 1388/04/12

به چشم های فرشته ی پاکی که نگاهش به زندگی ام جهت می دهد...

به نام داور بر حق

 

دلم هوای روزهای برفی زمستانی را کرده....که به پنجره ((ها)) می کردم تا بتوانم اسمت را روی شیشه بنویسم و بعد خودم خودم را به سُخره بگیرم....دلم هوای قدم زدن روی برف های تمیزی را کرده که زیر پایم لِهِشان کنم و وقتی به آسمان برفی شب زمستان نگاه می کنم بی هیچ بهانه ای به توی بی تایم، به توی تو ترینم فکر کنم.....

بی بهانه و بی دلیل یاد چشمهایت دوباره ی مرا دوباره کرد......می دانی؟...من گَند زدم.....همه ام را به ناباوری تو باختم و باز هم گَند زدم....و حالا ارزش چشم هایت را در کلامِ جراتم پیچیدم و فریادش کردم......به تو....به کائنات.....به دنیا.....باران ، برف، آسمان، دیروز، امروز، فردا......همه......که من تو را ((دوست دارم))..... و داشتن آرزوهایت برایم نفس شده.....ای عمیق ترین حس ِ خوب! مرا ببخش که اینگونه عاشقانه نگاهت می کنم.....مرا ببخش واسه ی همه ی خوبی هایی که تو داری..... و مرا ببخش برای همه ی بهانه هایی که دارم.....من نمی خواهم سهمی از چشم هایت داشته باشم....اگر چه اگر می شد حتی برای آرزوی این چشم های بی تکرار و رویایی همه ی شهر را گدایی می کردم اما من به تو عزیزترینم قول دادم سهمی نداشته باشم.....

عزیزترینی...سهمی از قاب چشم های ابدی تو که در ذهنم نقش می بندد و فلسفه ی حیات مرا نیرو می بخشد...من آن نیستم که تو فکر می کردی...من همان دخترک ِ غریبی ام که برای بودنش و برای ماندنش اشک هایش را قرض داد به باران و خنده هایش را پیش کش ِ پل بی عبورِ حریم چشمانت کرد.......

تو را سپاس از همه ی حضوری که بدون آنکه خود بدانی نثارم می کنی......تو را سپاس ای عشق ِ من برای چشم هایی که تقدسش هم برایم ماندنی است.....

you&me

پ.ن.1) تو را داشتن یا حتی نداشتن اما با رویایت بودن هم برایم دنیایی زندگی است.....

پ.ن.2) فریادهای اون مرده تو "مردی که نَفسش را کُشت" آنقدر بلند بود مرا کَر کرد..........من هم نفسم را کُشتم.....

پ.ن.3)ممنونم واسه ی همه ی قشنگی های زندگیم....واسه ی تو...تو ترینم....

پ.ن.4) ممنونم که هستی ام را برگردوندی....

پ.ن.۵)...بابایی جونم پیشاپیش روزت مبارک عزیزم...


23:27 | بهاری از نسل بارون |

یکشنبه 1388/02/27

تو...

(به نام حق)

 

سخت است که همه آرزوهایم را

در تویی بسرایم که تو،

بی من تو تری و من؛

بی تو من ترِ غریبی

که حاضرم برای داشتنت

فریاد را قرض بگیریم

برای سکوت های قبل از فریادم.....

تو...

تو نوشت۱) برای چشم های سیاه مثل شبت که از هر رنگی گیراتر است.....

 


19:44 | بهاری از نسل بارون |

سه شنبه 1387/10/24

شب یه بعد از ظهر ملس!!!!

به نام داور بر حق

(( شب یه بعد از ظهر ملس....!!!!))


از همون ظهر بود.....

وقتی که میون همون شلوغی های ذهنم دنبال یه جای خالی می گشتم....

کلمه ها تو ترافیک گیر کرده بودن و احساس ها چراغ سبز نمی دادند.....

میون یه سکوت.....

یه سکوت سرد و ملس.......

به دوری دور.........

دوری غرب و نزدیکی اندیشه......

از همون روز بود که ثانیه ها هم دیدن.......

به ناتوانی ام می خندن.....

چرا دروغ؟ خودمم می خندیدم.........

کتابام را گوشه ی اتاقم که رو هم گذاشته بودم و بهشون نگاه می کردم....

یادم اومد.....هیچی یادم نیست.......

یادم اومد.......بیخودی دارم فراموش می شم.......

یادم اومد.....

یادم اومد..... که دیگه هیچی یادم نیست......

یادم اومد...........تو را یادم اومد......

نقش یه چشم بود..........یه چشم......

نه؛......من هیچی یادم نمی یومد......

سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم.....

شب را نگاه می کردم .....

انگار جاده داشت سرش را تو دل من غرق می کرد........

و ...سکوت من را با تنهایی اش دیوانه کرده بود

نمی دونم تا کجا رفته بودم؟

یادم افتاد....پیاده رفته بودم.......خودم تنها...

شاید می شد روی هم 7 تا خیابون.....

نمی دانم...به فردا هم فکر نمی کردم

بدون آنکه بدانم داشتم به ((هیچ)) فکر می کردم.....

نمی دانم همیشه چرا وقتی که می ایستم یادم می یاد که فکر کنم...

حالم از مزه ی فکر کردن هام به هم می خوره

مزه ی تلخی می دن.....

اما مزه ی این دیوونگی های اخیرم چرا دروغ؟ ((ترش)) شده بودند...

اونقدر ترش که از ترشی اش یه چشمم را می بستم...

دوستش داشتم

اما این فکر کردن ها دیوونگی ها را هم از میدان به در کردند.....

می دونی؟

من قد یه دنیا به تو نگفتم........

تو هیچی نمی دونی....

چه خوبه که تو نمی دونی.....

چه خوبه که کائنات نمی شنوند من چی می گم...

چه خوبه که تو هیچی نمی شنوی....

اما ....چه بده که من اینقدر تنهام.....

و چه بدتر اینکه هنوزم زنده موندم؟......

می بینی؟

ثانیه ها را می گم.....اون روز یادمه واسه اولین بار بود که به ثانیه ها نگاه می کردم

بهم زبون درازی نمی کردند....

من هم به رویشان خندیدم...اما...

دیدم عقربه ی کوچیکه از من رو بر گرداند....

من هم بلند گفتم تا بشنود....

گفتم؛ .......((به درک))...

قهر باشین تا روز قیامت.تا دیگر نه کشتی بماند برای آشتی و نه دیگر نه منی بمانم.....

شما این ور خطین و من هم این ور خط....

حالم از شما به هم می خوره.....

مزه ی شما هم مثل فکر کردن می ماند....

بی مزه ها......

یادمه اون روز هیچی یادم نیست........

تو یادته؟...

.....؛یه بعد از ظهر ملس؛.......

یادمه اولین بار بود که خیارم را بدون نمک می خوردم....

خیلی هم بهم چسبید........

باورت می شود یه عالم بهم مزه داد....

ملس ملس ملس بود......

..........مثل همان بعد از ظهر ملس.........

می دونی؟؟؟؟؟!!!!!!!!

من یادم نیست..........

تو یادته؟؟؟؟؟..........

پ.ن.1) این امتحانام هم که دیدین که مثل یه ویروووس وقتی می گیرن خلاص شدن ازشون کار حضرت فیلهههههه...

پ.ن.2)ای الهی من قلفون این برف خوجملم برم.........بالاخره با آسمون شهر ما هم آشتی کرد......کوچولو کوچمولو داره از آسمون می یاد و هوار و هوار من را خوشحال می کنه.....

پ.ن.3) میسی دوستای گلم که فراموشم نکردین.....

پ.ن.4) وای وای وای چه قده زندگیم قشنگهههههههه...........

 


0:25 | بهاری از نسل بارون |