تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار - ایستگاه

سه شنبه 1388/02/01

ایستگاه

به نام بخشنده بزرگ

 

مرد نشست

ساندویچ ِ "بیهودگی اش" را گاز زد

دختر بچه

چارقد ِ "اجبارش" را کشید

خدا "خندید"

دستانم به ته جیبم رسید

و جز پول ِ "انتظار"

که آن را برای قرض ِ  روزهای "ملس بیگانگی"

کنار گذاشته بودم

چیز دیگری نبود

مرد ساندویجش را بلعید

دختر خوابید

خدا نگاه کرد....

و...من... هنوز هم به ته فکر کردنِ  "هرگز" رسیدم....

و باز هم .........هیچ..............

 ایستگاه

 

پ.ن.1) گاهی فقط باید سکوت کرد و لذت برد .....از هیچ....

پ.ن.2) گاهی هم فقط باید تلقین کرد و لذت برد......

پ.ن.3) گاهی هم باید سوخت و ساخت....

 


14:24 | بهاری از نسل بارون |