باران بهار....
به نام خداوند ایثار و انصاف
دلم می خواست، دختری داشتم....
گیسوهای بلند تابدار، مشکی؛ چشم های مشکی...
پیراهنی برایش می پوشیدم جین تا زانوهای کوتاهش...
موهای تابدارش را اطراف کمرش پریشان می کرد...
باران می بارید،
و با من زیر باران می دوید...
من خسته می شدم، دست بر زانوهایم می گرفتم...
او بر خستگی من می خندید...
آهسته می رفتم و او
بر آهسته رفتنم قُر می زد...
من آرزوهای چشم هایش را دنبال می کردم...
و او می دوید...
بارانِ من بود...بارانِ بهار...

پ.ن.1) توی کتاب "مردی که نفسش را کُشت" مرده بالاخره نفسش را کُشت و من فریادهای کُشته شدن این مرد را می شنیدم......عجب زجه می زد......![]()
![]()
پ.ن.2) مرز بین آرزوی امروز و رویای فردا را چه کس دنبال می کند؟...![]()
پ.ن.3) پُرم از خالی شدن ها....![]()
19:5 | بهاری از نسل بارون |